|
گریز چه شد آخر ای عزیزان،که صنم گریز کرده دل او ز سنگ خارا، شده و ستیزکرده شروشور زد بعالم،چو نقاب بر گرفت او به نظاره مرده بر خاستُ چه رستخیزکرده به شکنج زلفش آندم، که صبا گرفت چنگی بنَگر که آسمان را،همه مُشک بیز کرده به کمند ابروانش، دل ما اسیر گشته مژه ها به قصد جانم، توببین که تیز کرده چه خلاف دید آخر،که زمن رمید وکوچید زفراق دیدگان را،همه اشک ریز کرده قدمش بروی چشم استُ اگردوباره آید لب این شکسته را بین، که ترانه خیز کرده نگهم برای دیدار تمام، کوچه ها را به امید وصل محبوبِ دلم تمیز کرده ز خرابه ی دل من، چو عروسِ بست محمل غم و ناله ی«زریرش» ز جفا جهیز کرده + نوشته شده در Fri 20 Feb 2009 7:27 PM توسط زریـــــــــــر |
|