|
بهار مرغ سحر نغمه خوان ،هین کـه بهارآمده بلبل شیدای گل، مست نگارآمده چون دم عیسی هوا، داد روان مرده را برتن مرده عجـب، رُح دو بارآمده چادرکی زرنگار،برسرهرکوهسار برلب هـرجویبار،سبزه قطارآمده باد شده ارغنون ،لاله چو دریای خون رفت غم بد شگون، شادی سار آمده از نفس نوبهار، زنده شده کوهسار جلوه کند رودبار،ابر به بارآمده مست غزل مرغـزار،هلهله کن نوبهـار برسرهرشاخسار،غنچه سوار آمده خرمن گل درچمن ،جلوه کند یاسمن بـوی گل ونسترن ،رونق کار آمده بادسحرگه وزیـد، شانه زده زلف بیـد خون به رگ گل دویـد،جوش انارآمده فصل گلستان رسید ،مرغ غزلخوان رسید رنگ به بُستان رسید ،مه به کنارآمده طبل جنون سرشده، ماتم پرپرشده گـوش فلک کرشده، خیل هزارآمـده رقص کنان دختران ،برلب آبِ روان شـاد شده این وآن ،مشرب یارآمده ابـرزرافشان شـده ،موج خروشان شده عشق غزل خوان شده، شور به بارآمده جشن شکوفه بباغ ،سنجق سبز بـراغ هرطرف چلچراغ،عـرش بهـار آمده گشت جوان طبع پیر،نعره زنـد مثل شیر وه کـه درین داروگیر،بخت کنارآمـده خاک شده چون عبیر،غم همه جا سربزیر دردل صحرا«زریر»،لاله خمار آمده + نوشته شده در Sun 15 Mar 2009 9:15 PM توسط زریـــــــــــر |
|