|
شام است، تاریک و تار ابراست وهوا پرغبار در انتهای افق شهر خورشید بدریای خون نشست!! ابر سیاه، با رعد و برق چون اژدهای خشمناک درآسمان با سینه میخزد بسوی شهر گِرد باد، خاک وگرد را، برداشت اززمین بارید درد ورنج، ازابرخشم و کین خورشید ، ماه وستارگان پنهان شدند، به تیرگی زمان ******* طوفان ماتم و بلا پیچید، دردل شهروکوچه ها درهم شکست سکوت شب برخاست ناله وفریاد خانه ها دژخیم مرگ ، برسرشهردهن گشوده است اینجا کبوتران بدار بسته اند و ماران بسوی لانه های گنجشکان میخزند حالا سلاله ی ستم حلقوم شهریان فشرده است دیوارها و جاده های شهر حیرت زده، شاهدان معرکه ی بیداد گشته اند! ******** آنگاهیکه ازمناره ها، بانگ اذان صبح شنیده شد «کابل» بزیر پاشنه های، چنگیزیان فشرده شد دیگرخروش شهرمرده است اصلا روان شهر مرده است ******* روزیست،روزجنگ روزیست، روزمرگ! روزیست روزکشتن صلح و سلطه ی تفنگ! هر کس بدرد شهرگریه میکند شیطان گشته شاد و هی... خنده میکند! روزسیاه ملت افغان رسیده است «کابل » عزا دارو سیه پوش گشته است!! *************************************************** پ.ن: عده ای از دوستان در پیامهای شان خاطر نشان ساخته اند که چرا اینگونه غمگین سروده ام نخست:این سروده بیانگر درد و آلام وطن مان در زمانیست که انفلوانزای طالبی برآن بیداد میکرد وفریاد و ضجه ی ملت مظلوم ما بگوش جهانیان نمیرسید. دوم:این درد سالهایست درسینه ام میپیچید وحالا تازه باهمدلان چون هریک ازشماعزیزان هستم ،خواستم آن را از سینه بیرون ساخته کمی احساس آرامش نمایم . + نوشته شده در Sat 18 Jul 2009 10:1 PM توسط زریـــــــــــر |
|